الو ... الو ... خدا هست ؟

چهارده دریا

الو ... الو ... خدا هست ؟

فاطمه ✿◕ ‿ ◕✿
چهارده دریا

الو ... الو ... خدا هست ؟

الو... الو... سلام

 

کسی اونجا نیست ؟؟؟!!!

 

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟!

 

پس چرا کسی جواب نمیده ؟!

 

یهو یه صدای مهربون !

 

مثل اینکه صدای یه فرشتس .

 

بله ؟ با کی کار داری کوچولو ؟

 

خدا هست ؟

 

باهاش قرار داشتم ،

 

قول داده امشب جوابمو بده .

 

بگو من میشنوم .

 

کودک متعجب پرسید :

 

مگه تو خدایی ؟!

 

من با خدا کار دارم .

 

هر چی میخوای به من بگو ، قول میدم به خدا بگم .

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت :

 

یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟!!!

 

فرشته ساکت بود .

 

بعد از مکثی نه چندان طولانی ؛

 

نه ، خدا خیلی دوستت داره .

 

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه ؟!

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست

 

وبر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت :

 

اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

 

بگو زیبا ، بگو

 

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو .

 

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت :

 

خدا جون خدای مهربون ، خدای قشنگم

 

میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم ،

 

تو رو خدا ...

 

چرا ؟

 

این مخالف تقدیره .

 

چرا دوست نداری بزرگ بشی ؟

 

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،

 

ده تا دوستت دارم ،

 

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم ؟

 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

 

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم ؟

 

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن ،

 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم ،

 

مگه ما باهم دوست نیستیم؟

 

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

 

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته ؟

 

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟

 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :

 

آدم ، محبوب ترین مخلوق من ،

 

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،

 

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند

 

تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت ،

 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند ،

 

دنیا برای تو کوچک است ،

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی .

 

کودک کنار گوشی تلفن ،

 

درحالی که لبخند برلب داشت برای همیشه به خواب فرو رفت .

 

http://8pic.ir/images/f7zkjsqn0si7ikutpp1s.jpg



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







تاريخ : دو شنبه 15 دی 1393 | 23:28 | نویسنده : فاطمه ✿◕ ‿ ◕✿ |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.